|
|
|
|
|
السلام علیک یا ابا صالح المهدی خبر آمد خبری در راه است سلام نمی دونم چی بگم امشب شب جمعه ست. یعنی فردا جمعه ست.نمی دونم از انتظار بنویسم... از دلهای شکسته بنویسم ... از حرفایی که توی گلو مونده و آدم محرمی واسه گفتنشون پیدا نمی کنه بگم.خودمونیم یه سر بگردون و اطرافتو نگاه بنداز...تو کسی پیدا می کنی که نامحرم نباشه ؟؟؟ نمی دونم . آقا شما می دونی ؟؟؟ به شما بگم ؟؟؟ مگه نبودی امروز ظهر؟ مگه ندیدی چی شد؟ مگه خدا خدا نمی کردم که جور شه؟ آخه می دونید چیه... امروز لب مرز بودم!یه سر سوزن با کربلا فاصلم بود همه چیز داشت جور می شد که... شما جای من بودید چی کار می کردید ؟ وقتی بین این تا می مونید که آقا تو رو می طلبه یا نه؟ شیر یا خط می ندازی؟ آیة الکرسی می خونی؟ چشماتو می بندی و انگشتاتو به هم نزدیک می کنی تا خودتو قانع کنی که الان جور می شه ؟ یا... اگه مردی حالا بگو چه حالی بهت دست می ده: بعد از این همه دل نگرونی و الهی الهی گفتن یه هو بهت بگن انشاالله بمونه واسه بعد... واسه شما جوونا وقت زیاده... خودمونیم چه حالی بهت دست می ده؟؟؟ آقا ... می دونم لیاقت ندارم... چه کنم دل آروم نمی گیره ... کمیل بااون عزمتش نتونست دلم و سر و سامون بده .پس دست به دامن کی شم؟ کی دردم و می دونه؟ کی دردمو دوا می کنه؟ خوش به حالتون ... با شما ام ... اونایی که فقط یه بار نه بیشتر ...فقط یه بار رفتید یه بار بوی اونجا... یه بار هوای اونجا ...یه بار عطر نفسای حسین بهت خورده. به کی بگم ؟ آقا به تو بگم حسین تو می شنوی صدامو؟ عباس به تو بگم؟ مادر تو که حرف دلمو می دونی ... تو دیگه چرا؟؟؟ به قول حاج حمید"گفتن دوری و دوستی، اما نگفتن انقدر طول بکشه ...گفتن کربلا ، اما نگفتن آدمو دیوونه می کنه." این جور موقع ها آدم فقط می تونه این طوری خودشو قانع کنه: " حتما حکمتی داشته" قبول کنید قبولش سخته واسم خیلی دعا کنید شدیداً شدیداً شدیداً ... دعا لازمم التماس دعا دست آقا به همراهتون
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 23:31 دل نوشته های يکی مثل خودت
|
|
||